تبليغاتX
مرا ببوس
به یاد آن روزها
مادرم امروز که از تو دورم تازه فهمیده ام چقدر تنهایم

مادرم امروز شعری برای گفتن نبود

حتی حرفی برای خواندن

نمیدانم چرا بیتهایم سوخته اند

در آتشی که دوری تو مرا در خود کشاند. . . .

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 12:52 توسط ..:: حجت ::..

شعر رفتن از كنارت سوخت جانم را عزيز

 

قصه نا گفتني ها بر دلم جا ماند عزيز

 

انتظار ديدنت با من يكي شد نازنين

 

غم به يك باره سكوت انداخت بر اين دل عزيز

 

غصه شهر و غروب بي كسي بي تو بماند

 

حرف غم ، حرف من و شهر و تو و دلواپسي است

 

رفت آن روزهاي شادي در كنارت عشق من

 

سرو هم بر دوري آن روزها قدش خميد

 

گم شدند آخر چرا گرماي گرم روزها؟

 

سر رسيد آخر به اين زودي زمستان در بهار؟

 

قصه تكراري است ميدانم ولي

 

حرف من حرف خزان است از خزي

 

يك به يك ميريزند برگها از روزها

 

ثانيه ، ساعت شمار سالهاست

 

شايد فردايي رسد شايد دگر

 

عشق ما سر وا كند جايي دگر

 

از سر شوق آن روز ميخوانم ولي

 

تو مي آيي تا ببيني كيستم در بي كسي؟

 

گوش كن قصه آغاز ميشود در اين شروع

 

يكي بود يكي نبود جز يك غروب

 

تا طلوع حرفي نبايد گفت ، خاموش صبح ها

 

ظلمت شب ، حرف اول آخر اين روزهاست

 

ماه شايد بخوابد در شبم شايد دگر

 

ديدن يك ستاره هم شود معواي شهر

 

مي زند سوسو دلم از پنجره

 

دست شب هم از برايش ميشود يك آينه

 

گوش كن آيين اساطير زمين

 

گوش كن نجواي مرگ دلنشين

 

نازنين درد دلم تازست ولي

 

انتظار آن نمك را ميكشم بر زخم زني

 

شايد آن لحظه رسيدم بر تو من

 

عشقمان عشقي پر از سرما بود

 

كاش آن لحظه زخمها سر وا كنند

 

اشك تو آيد به روي آنها بار دگر

 

قصه آخر ميرسد پايان كجاست؟

 

راست ميگفتند خدا بي انتهاست. . .

 

 

 

 

                          تقديم به آن كسي كه سرد و خاموش رفت

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 0:41 توسط ..:: حجت ::..

سهم من از زندگی

 

بخش کردن با تو بود

 

قصه وهم غروب

 

صبر کردن تا تو بود

 

آسمان مهری نداشت

 

سردی شب سر رسید

 

دیده خوابید و ولی

 

دل به تابیدن رسید

 

از سر معراج شب

 

صبح گاهان شد سحر

 

دیده بگشای نازنین

 

خواب شب شد بی ثمر

 

زندگی افسانه نیست

 

در نگاهی دیو صفت

 

عاشقی را یاد کن

 

پشت دیوار صحت

 

عکس ابلیس را بکش

 

روی صورتهای شرم

 

سنگ زن بر خانه ها

 

از به جای خاک وهم

 

با خدا بیگانه شی

 

قسمتت دیوانگی است

 

تکیه بر خود میزنی

 

حرف شهر آوارگی است

 

با دو پای خسته ات

 

تا دم مرگ میدوی

 

از سر قسمت برو

 

تو تو اول میشوی

 

مرگ پایانت شد و

 

رنگ شب یک جایزه

 

گور سکوی تو بود

 

پله ات یک حادثه

 

خاک هم میخواندت

 

بهر آوازی بلند

 

شعر سکوی تو بود

 

شعر روی سنگ قبر

 

باد هم آواز تو

 

مرگ آهنگ ساز تو

 

قصه سرد خزان

 

شعر سنگ سازان تو

 

یک به یک باهم زنند

 

تک نوازان شهر غم

 

دستها هم پشتشان

 

از سر تاراج شب. . .

 

گفتم از قصه ولی

 

هیچ کس آنجا نبود

 

یکی بود یکی نبود

 

جز خدا هیچ کس نبود

 

گفتم از قصه ولی

 

قصه گو خود مرده بود

 

آخر این افسانه است

 

یک به یک برگ خورده بود

 

. . .

 

سهم من از زندگی

 

قصه گفتن با تو بود

 

قصه نامردمی

 

غصه خوردن از تو بود. . .




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:11 توسط ..:: حجت ::..

زندگی شهر غم است

 

کو مسافرهایش؟

 

یک به یک خسته ز درد

 

شهر غم افزایش

 

اسبهاشان چوبی

 

از نفس افتاده

 

تشنه شهر شلوغ

 

در قفس افتاده

 

تکیه گاشان غربت

 

دست در دامن شهر

 

میزنند چنگ به این

 

جامه بی برگ و بر

 

شب در حسرت صبح

 

غصه بی خوابی

 

مانده در بغض گلو

 

سربهای پوشالی

 

خواب در رویاشان

 

بسته پینه با محال

 

رنگ مرگ پاشیده

 

روی چشمان خیال

 

شب به یک باره سکوت

 

میکشد بر سر شهر

 

پرده می اندازند

 

دیوها بر در شهر

 

شیشه هاشان دودی

 

رنگها بی رنگی

 

سخن از مشکی هاست

 

کو مداد رنگی ؟

 

فصل شهر  فصل خزان

 

انس گرفته با برگ ریزان

 

میکشد زنجیر ها

 

روی تاراج خزان

 

سرد سرمای دی است

 

ظلمتش ظلمت شب

 

میزند از آسمان

 

برف یخ بندان شب

 

باد میخواند سرود

 

با هم آوازی در

 

شیشه ها میشکنند

 

از هم آوازی غم

 

زندگی شهر غم است

 

با آدمهای کوکی

 

کوک کن خواهی دید

 

سرنوشت پوکی. . .

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:55 توسط ..:: حجت ::..

چقدر میل دارم

 

در یک زمان روی تمام صندلی ها بنشینم و

 

به جای همه آدمها بخوابم و

 

به وسعت جهان

 

حتی کمی هم بزرگتر شوم

 

و به تعداد همه موجودات هر لحظه

 

بمیرم و زنده شوم

 

چقدر میل دارم

 

همه پرندگان بنشینند و

 

پریدن مرا تماشا کنند

 

پریدن در آسمانی که

 

از رویاهایم کمی کوچکتر است . .

 

                                                          

شاعر : دوست عزیزم علی طباطبایی




لينك ثابت نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:15 توسط ..:: حجت ::..

 

 رهگذر

 

اي رهگذر تو كه در مسيرت ، جويبارهاي بيكران در گذر است

 

برايم چه به ارمغان آورده اي؟

 

كه در اينجا از تشنگي در حال مرگم

 

اي رهگذر تو كه در مسيرت ، عطر اقاقي ها طنين انداز بود

 

برايم چه به ارمغان آورده اي ؟

 

كه در اينجا از اين هواي مه گرفته و غمگين به خفقان افتاده ام

 

اي رهگذر تو كه در مسيرت صداي پرنده خوشبختي شنيده مي شد

 

برايم چه به ارمغان آورده اي ؟

 

كه در اينجا از صداي وحشت گوشهايم كر شده اند

 

اي رهگذر تو كه در مسيرت خورشيد راه را روشن كرده

 

برايم چه به ارمغان آورده اي ؟

 

كه در اينجا در تاريكي فرو رفته ام

 

اي رهگذر تو كه در مسيرت

 

مهرباني ها جاري بود

 

برايم چه به ارمغان آورده اي؟

 

كه در اينجا از دست اين سنگ دلان

 

تواني ندارم

 

اي رهگذر تو كه در مسيرت

 

شوق چشمانت ازدور پيدا بود

 

برايم چه به ارمغان آورده اي ؟

 

كه در اينجا ديگر توان ديدن ندارم

 

اي رهگذر تو كه در مسيرت زمزمه ات به آرامي آهنگ دريا بود

 

برايم چه به ارمغان آورده اي ؟

 

كه در اينجا هيچكس صداي فرياد مرا نمي شنود

 

. . .

 

اي رهگذر از اين مسير آخر برايم چه به ارمغان آورده اي؟

 

كه در اينجا دارم ميميرم

 

بيا و مرا با خود ببر

 

بيا تا دستانت را بگيرم ، كه همه چيز در آنها به ارمغان مي نشيند

 

اي رهگذر از اين كوچه هاي بدبختي و نيستي مرا بيرون كن

 

و با خود به دشت پرواز ببر

 

بالهايم ميخواهند شوق پريدن با تو را تجربه كنند

 

اي رهگذر بيا و اين قفس را بشكن

 

تا پرنده دلم در آسمانت پرواز كند . . .




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:2 توسط ..:: حجت ::..

اي انسان

 

 

اي انسان اي اشرف مخلوقات

 

آخر تو كيستي كه اينگونه خود را لايق اشرفيت ميداني؟

 

تو كيستي كه خود را برترين موجود ميداني؟

 

به خود نگاه كن و ببين نيرنگ و تزوير در وجودت به ابديت گرويده

 

به خود نگاه كن كه اوج پستي را نظاره گر باشي

 

اي انسان اي موجود دو پا

 

به خود نگاه كن كه زير اين قدم ها

 

چه حق ها را كه لگد مال نكرده اي

 

و چه كوچك ها را كه له . . .

 

اي انسان اي آنكه در زمين موجودي

 

به زكاوت تو نيست

 

به خود نگاه كن كه با اين زكاوت

 

چه كارهاي حقارت بخشي را كه

 

نكرده اي

 

اي انسان

 

اي خودم

 

اي خودت

 

و اي همه ما

 

نگاه كن كه چقدرطمع ،

 

روزنه عطوفت را در دلهاي ما به تاريكي بسته است

 

اي انسان كه تمام فرشتگان در جلوي تو سجده كرده اند

 

به خود نگاه كن كه در جلوي آفريدگارت ، هيچ . . .

 

نگاه كن و ببين كه چه هستي و چه ميكني؟

 

اي انسان اي اشرف مخلوقات

 

چه كردي كه اينگونه گشتي؟

 

چه كردي كه بايد در اين آزمون سخت حاضر گردي؟

 

چه كردي و چه خواهي كرد؟

 

اي انسان

 

و اي تو

 

اي تنها و آخرين نگاه من به سوي روشني

 

براي لحظه اي به من نگاه كن

 

تا آينده را اينگونه تصور نكني

 

اي انسان

 

از خواب غفلت بيدار شو

 

كه در اين خواب هيچ سودي نيست

 

بيدار شو تا دوباره دستانم بتوانند

 

گرماي وجودت را حس كنند

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 22:58 توسط ..:: حجت ::..

راز

 

 

من شعر ناتمام انساني رسوخ كرده در اعماق خودم

 

شعري نا تمام دردفتري به سرانجام رسيده

 

از رويا هاي مرده سخن خواهم گفت

 

و از خاطره هاي به خاك سپرده

 

از روحي متشنج در اعصار زمين

 

و از دواير سرگردان نيستي

 

شعري ناتمام در سراپرده ابديت

 

من مرگ ممتد خياباني خالي

 

در كوچه بن بست تاريكي هايم

 

خياباني پوشيده از چشمهاي كور پنجره ها

 

سرگردان در تمام معني ها

 

پوچ در تمام نيستي ها

 

و خالي از تمام تهي ها

 

آري من سخن امروز و فردا نيستم

 

و حتي ديروزها

 

من سخن رازهاي زمينم

 

رازي نهفته دردل درختي پير

 

كه براي معشوقه اش ، گنجشك

 

ريشه هايش را دوانيد بر سر كوه

 

و باد زمزمه زمين را در گوش درخت نجوا كرد

 

و تو براي اين رازها

 

همه را به نيستي كشاندي

 

زمين را منفجر كردي

 

درخت را سوزاندي

 

و گنجشك را به قتل

 

من شعر ناتمام انساني رسوخ كرده در

 

اعماق خودم

 

شعري نا تمام

 

در دفتري به سرانجام رسيده.

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 23:27 توسط ..:: حجت ::..

 

زیاد نمیشناختمش ولی انقدر خوب بود که از همه تعریفش رو شنیده بودم. و خیلی جوون این دنیارو ترک کرد خیلی جوون انقدر که همه به خاطرش گریه کردن. محمد جان امیدوارم روحت شاد باشه.

 

 

 

سرزمين بي حاصل

 

 

اي مترسك خانه ات ويران شده

 

يك كلاغت از حرف مردم چهل شده

 

خشكسالي تا به كي در اين زمين؟

 

پاي خشك اين ملخ ها در سرزمين؟

 

بر سرت اندوه و درد آسمان

 

پا به پايت اين زمين آتشفشان

 

از براي چه گشودي دستها؟

 

تا به كي اين علفها ، موي ها ؟

 

از چه پاي بند اين زمين خشك شدي؟

 

از چه دلبند آسمان بي مهر شدي؟

 

از چه دل خوش كرده اي بر ريشه ها؟

 

تا به كي در انتظار خوشه ها؟

 

سرزمين و خانه ات بي آبي است

 

تك تك همسايه ها ويراني است

 

باد هم پيراهنت را برده است

 

شوق پرواز در نگاهت مرده است

 

مزرعه بي حاصل و خانه خراب

 

بي بهار هم ميشود ديگر سراب

 

رنگ سبز شايد براي خارهاست

 

در دلت دردي شبيه تيغ هاست

 

اي مترسك پاي بكن از اين زمين

 

ول كن اين خاك خشك بي سرزمين

 

اي مترسك دهقان هم ديگر مرده است

 

ترس در چشم كلاغها بي پرده است

 

صبر ديگرچاره اي بر درد نيست

 

حرف حلوا از براي قوره نيست

 

مردمان سنگ و هوا طوفاني است

 

خاك بر موهاي خشكت پيشاني است

 

چشمهايت كور و لبها بسته اند

 

تك تك اعضايت به سخره رفته اند

 

كاش ميشد دستهايت هم مرده بود

 

مثل پاهايت به زير خاك بود

 

كاش ميشد دستهايت را شكست

 

تا براي آسمان بي منت نشست

 

آسمان اي آسمان ديگر نبار

 

چون مترسك هم شده يك كوله بار. . .

 

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:52 توسط ..:: حجت ::..

دست آنها

 

 

به هتك حرمت يك عشق

 

گل سرخ را پژمردند

 

به تاريكي يك ديدار

 

حضور شمع را كشتند

 

به قاب عكس باريكي

 

رخش را ماه ناميدند

 

به آغاز شروعي سبز

 

طناب دار آويختند

 

به فصل آرزوهامان

 

محال را جايگزين كردند

 

به فرياد حضورمان

 

سكوت را پر رنگ كردند

 

به چشمان سياهمان